تکه هایی از کتاب باشگاه ۵ صبحی ها

کتاب باشگاه پنج صبحی‌ ها داستانی الهام‌بخش از زندگی یک هنرمند، یک کارآفرین و یک سرمایه‌دار است. این افراد که هرکدام مشکلات خاص خود را دارند با هم گفتگو می‌کنند و سعی می‌کنند راه‌حلی برای مشکلاتشان پیدا کنند. به نظرتون کدوم ترجمه از کتاب باشگاه پنج صبحی ها رو بخونیم؟

چروک‌های صورتش کم‌کم محو شدند. دو دستبند که در یک مچش آویزان بود نوشته‌هایی داشت. بر روی یکی از آن‌ها نوشته شده بود: «نمی‌توانم را تبدیل به می‌توانم کن» و روی دستبند دیگری نوشته شده بود: «کار انجام شده بهتر از کار انجام نشدهٔ بی‌نقص است» خانم کارآفرین این دو هدیه را هنگام راه‌اندازی شرکتش که دارای اعتمادبه‌نفس بالایی هم بود به خودش هدیه داده بود.

هنرمند گفت: رفیق ساختار ذهنی تو را می‌دانم اما درباره ساختار حسی، سلامتی و روحی تو هرگز چیزی نشنیده‌ام.

مرد بی‌خانمان گفت: خواهی دانست و هنگامی‌که این چیزها را بدانی، بازدهی، ایجاد و تولیدات تو هرگز به روال قبلی ادامه نمی‌یابد. مفهوم این انقلاب‌ها برای کسانی است که قصد ایجاد تجارت بهتر را دارند. و اگر بتوانند این تجارت را ایجاد کنند، عناصر مهم و اطلاعات آن‌ها افزایش می‌یابد. من برای شروع قصد داشتم که در ابتدا بر روی تعهد فردی خودم با کیفیت فوق‌العاده در اطرافم انرژی بگذارم. دنیای اطراف شما، از اقدامات و الهامات شما ناشی می‌شوند. هنر خوراک روح من است. مطالعه کتاب‌های خوب امیدم را مستحکم می‌سازد. مکالمات پر انرژی خلاقیتم را زیاد می‌کند. موسیقی عالی و خوب، قلبم را تعالی می‌بخشد. تماشای مناظر زیبا روحیه مرا تقویت می‌کند. و شما تنها نیازمند یک صبح پرانرژی و مثبت هستید تا بتوانید نظرات و ایده‌های لازم را برای ارتقای یک نسل ارائه دهید. و باید یادآور این نکته هم بشوم که ارتقای کیفیت زندگی انسان‌ها، فعالیت اصلی تجارت است که تنها ۵ درصد شرکت‌ها به آن می‌پردازند. هدف اصلی تجارت، افزایش ثروت شرکت نیست؛ بلکه هدف اصلی کمک به جامعه است. تمرکز اصلی من در تجارت، خدمت‌رسانی است. پول، قدرت و اعتبار تنها محصولات جانبی بوده که در طول این راه همراه من هستند. وقتی که جوان بودم یک دوست قدیمی و بسیار خوب این راه و عملکرد را به من آموخت. آموختن این عملکرد، موفقیت مرا متحول ساخت و آزادی فردی‌ام را چندین برابر کرد. و از آن روز به بعد این فلسفه در تمام این راه سرلوحه من بوده است، شاید یک روز مربی‌ام را معرفی کردم.

مرد کارتن‌خواب کمی مکث کرد. به ساعت بزرگش نگاه کرد. سپس چشمانش را بست و گفت: صبحت را کنترل کن تا زندگی‌ات تعالی یابد.

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *